تبليغاتX
...من...تو...او





























...من...تو...او

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پ .ن :عید امسال شاید با دو سال گذشته خیلی فرق می کرد.ولی با این حال شروع قشنگی داشتیم.می دونم که توی دلت خیلی ناراحتی و گاهی سعی می کنی پنهانش کنی .می دونم چقدر سخته که ببینی مادرت ذره ذره داره آب میشه و این احساسی که هیچ کاری ازدستت بر نمیاد که براش انجام بدی داره کلافت می کنه.دعای هر روزو هرشبت سلامتی مامان و باباته...خدا سایشونو بالای سرت نگه داره و مامان جون رو هم شفا بده.

 

 

نوشته شده در چهارم فروردین 1391ساعت 15 توسط راز|

باز کن پنجرهها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...

پ.ن:عزیزم سومین بهارباهم بودنمون مبارک!!
 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 21 توسط راز|

امسال هم مثل این دو سالی که گذشت تو روز تولدم  (پنجم اسفند)به یادم بودی و منو حسابی شرمنده کردی.زحماتی که برام میکشی و صبوریات قابل جبران نیست ولی خودت بهتر میدونی که همه زندگی من در تو خلاصه میشه.هر روز و هرشب بهت میگم که چقدر دوست دارم ولی فقط یک درصد اون چیزیه که توی وجودمه...

هفته ی پیش مامان و بابا و خواهری عزیزم رفته بودن کربلا و تو چون میدونی که من چقدر به اونها عادت دارم نذاشتی نبودشونو حس کنم البته یه مهمون کوچولوی نازو خوشمل داشتیم.نورای عمههه.ولی بازم تو صبوری کردی...

جمعه شب هم یه مهمونی کوچولو واسه من گرفتی که بازم ازت ممنون خیلی خسته شدی .بابا جون و مامان جون وبرادرات و جاری جون عزیزم هم به زحمت افتادن و منو حسابی شرمنده کردن.

اپ ن :مسال تولدم یکی دیگه از خاطرات شیرین باتو بودنم شد....

 

نوشته شده در دهم اسفند 1390ساعت 15 توسط راز|

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
....

....

بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

"سید علی صالحی"

پ.ن:روزهای قشنگی رو میگذرونیم خداروشکر...ولی میدونم تو بیقراری!

نوشته شده در چهاردهم بهمن 1390ساعت 20 توسط راز|

"گاهی وقتا تو میگیری درست مثل ماه..ولی میدونم این گرفتن هم پایان داره "

به روی خاطرات من همیشه ردپای تو

 اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو

 چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا

 کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟ ...

نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟...

همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود

همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود

شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود...

 غروب ميكند دلم...

به پشت كوه ميرود...

 نفس نميكشد هوا ...

 قدم نميزند زمين ...

سكوت ميكند غزل ...

                                  بدون تو فقط همين ....

 

نوشته شده در دهم دی 1390ساعت 13 توسط راز|

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت،

 نه شاه تشنه لبان بر جدال طاقت داشت

هوا زجور مخالف چو قيرگون گرديد،

عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد

بلند مرتبه شاهي ز صدر زين افتاد،

 اگر غلط نکنم، عرش بر زمين افتاد. . .

نوشته شده در شانزدهم آذر 1390ساعت 13 توسط راز|

هوا سردست ...

من از عشق لبریزم

چنان گرمم ...

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!

هوا سردست اما من ...

به شور و شوق دلگرمم

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

تو را هر شب درون خواب می‌بینم

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

و وقتی از میان کوچه می‌آیی ...

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم ...

به خود آرام می‌گویم :دوباره خواب می‌بینم!

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد

بیا... من دسته های نرگس دی ماه را

در راه می چینم !!

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1390ساعت 15 توسط راز|

نوشته شده در هفدهم آبان 1390ساعت 1 توسط راز|

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

به یاد تو میمانم،بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم

زیرا میدانم.....

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...

 

نوشته شده در هشتم آبان 1390ساعت 14 توسط راز|

باریده است چشم تو باران عشق را

سر میزنند پیش قدمهای سبز تو

 

حتی درختهای خیابان عشق را

آورده است نوح تو توفان عشق را

 

این شهر غربتی است به اندازه قفس

اما قفس رقم زده مرغان عشق را

 

بی هرچه شک و باید و شاید بلند شو

بر هم بریز با دلت ارکان عشق را

 

گفتند عاشقیم، ولی واژه کمیست

ما دیده ایم مثل دو دیوانه عشق را

 

در غربتی شبیه غزلهای منزوی

ما آشنا شدیم که پایان عشق را

 

با دستهای سبزمن و تو بنا کنیم

حتی اگر بناست که تاوان عشق را...

 

نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 16 توسط راز|


آخرين مطالب
» فال نودو یک...
» بهار...
» تولد من
» حرفی از دل...
» من..تو..
» ...
» عزیزم...
» روزهای قشنگ کودکی....
» ....
» همسرم....عاشقانه ام تقدیم به تو...

Design By : Pichak